بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند جان و خداوند رای خدواند روزی ده سرفراز
با سلام به پیشگاه صاحب امر و الزمان
![]()
حضرت مهدی موعود (( عج )) ![]()
![]()
آیا روزی رسد که آفتاب جمال تو از کران حقیقت ، نظاره گر باشیم
و خاک قدوم تو را سرمه چشمان بیمارمان کنیم
ما همچنان منتظریم
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
دوست عزیز
ازاینکه در این لحظه مهمان وبلاگ من هستید بسیار مسرورم
این وبلاگ سعی در اطلاع رسانی سالم و سازنده به تمامی خواننده های عزیز رو داره
از دوستان عزیزی که علاقه مندند نظرات و نوشته های شخصی شون برای دیگران نمایش
داده بشه آستین ها رو بالا کنند و هر چه سریعتر نوشتها و اشعارشون رو در قسمت نظرات
وارد کنند حتما با نام خودشون منعکس می شه
منتظر نظرات خوبه خوبه خوبه شما هستم
و امیداوارم منو در این رسالت یعنی اطلاع رسانی سالم به دوستان یاری کنید
![]()
![]()
![]()
استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم 100 گرم 150 گرم.
استاد گفت من هم بدون وزن کردن نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است اگر من این لیوان آب را چند دقیقه این طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمیافتد.
استاد پرسید: خوب اگر یک ساعت نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت:دستتان کم کم درد می گیرد.
استاد گفت: حق با تو است اما اگر یک روز تمام نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جواب داد: دستتان بي حس می شود و کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شوند در عوض چه باید بکنم.
شاگردان گیج شدند یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذار.
استاد گفت: دقیقاً مشکلات زندگی مانند همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد اگر مدت طولانی تری به آن فکر کنید به درد خواهد آمد. اگر بیشتر از آن نگه دارید فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهم تر آن است در پایان هر روز پیش از خواب آنها را زمین بگذاریم به این ترتیب تحت فشار نخواهید بود و هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید برآیید.
(((دوست من یادت باشد لیوان را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است )))
فرشته بيكار
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند:
خدايا شکر...........
فرشته يك كودك
کودکی که در آستانه تولد بود وبه او خبر داده بودند که باید فردا زندگی جدیدی را شروع کند،نزد خداوند رفت وگفت:می گویند که قرار است شما،مرابه زمین بفرستید .اما من ،به این کوچکی ونا توانی ،چگونه می توانم به آنجا بروم وبدون هیچ گونه کمکی در آن جا زندگی کنم ومسایل ومشکلاتم را از پیش پای خو د بردارم؟خداوند پاسخ داد:من از میان تعداد بسیار زیادی از فرشتگان ،یکی را برای تو در نظر گرفته ام.لازم نیست هیچ نگران باشی،چون آن فرشته از هم اکنون در انتظار توست واز لحظه ای که قدم به زمین گذاشتی ،از تو مراقبت خواهد کرد.اماکودک ،هنوز مطمئن نبود که اصلاًمی خو اهد به دنیای دیگری که حرفش را می زنند برود یا نه ؟این بود که به خداوند گفت:اما من اینجا،در بهشت هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم وهمین دو کار آنقدر مراشاد وسرحال می کند که فکر می کنم همین ها برای شادی همیشگی من کافیست .ولی در آن دنیایی که قرار است به آنجا بروم ،چه چیزی مرا شاد خواهد کرد ؟خداوند پاسخ داد :ای مخلوق کوچولوی من ،نترس ،هیچ نگران مباش ،چون فرشته ی تو هر روز برایت آواز خواهد خواند ،هر لحظه به تو لبخند خواهد زد ،دائماًبه توعشق خواهد ورزید،وتو اینها را خواهی دید !خواهی شنید !وعشق اورا احساس خواهی کرد وبدینگونه همواره شاد خواهی بود .کودک ادامه داد :ولی اصلاً من چطور می توانم بفهمم که مردم با همدیگر وبا من چه می گویند وچه جوابی می خواهند ؟ ومن که زبان آنان را بلد نیستم ،چگونه می توانم با آن ها گفت وشنید کنم ؟خداوند کودک نگران را نوازشی کرد وگفت :لازم نیست ترس ونگرانی به خودت راه دهی .چون فرشته ی مخصوص تو،زیبا ترین وشیرین ترین واژه ها وعبارت هایی را که ممکن است از دیگران بشنوی یا خودت بر زبان آوری ،با مهربانی وشیرینی در گوش تو زمزمه خواهد کرد ،وبا صبر وبردباری ودقت وحوصله ی فراوان به تو یاد خواهد داد که با اهالی زمین چگونه صحبت کنی .کودک با نا را حتی گفت :بسیار خوب ،اما هر وقت که می خواهم با شما صحبت کنم تکلیف چیست ؟چون این جا که هستم ،خودم می آیم پیش شما وحرفهایم را می زنم !ولی در آن دنیایی که از فردا باید به آن جا بروم ،صحبت کردن با شما را چگونه باید انجام دهم ؟ اما خداوند برای این سوال هم جوابی زیبا داشت وگفت در آن جا هم ،صحبت کردن با من ،راهی دارد که آن فرشته به تو خواهد آموخت . او دست های تو را در کنار یکدیگر قرار خواهد داد که چگونه دعا کنی وتو از طریق دعا کردن باز هم با من صحبت خواهی کرد .کودک سرش را به زیر گرفت وبا شرمساری پرسید :شنیده ام که در زمین ،انسان های بسیار بدی هم زندگی می کنند که جز آزار واذیت رساندن کاری نمی کنند .پس ،در مقابل آن ها چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟خداوند جواب داد :در مقابل آن ها هم ،فرشته ات از تو مراقبت خواهد کرد وجلوی بد ها و بدی ها ایستادگی ومقاومت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .کودک با نگرانی ادامه داد :اما ،بالاخره من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ،ناراحت وغمگین خواهم بود وغصه خواهم خورد . خداوند باز با لبخند ومهربانی همیشگی جواب داد :نه ،در این باره هم نگران مباش .چون فرشته ی مخصوص تو ،همیشه درباره ی تو با من صحبت خواهد کرد وبه تو ،راه بازگشت به نزد من را یاد خواهد داد .اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود ،اما تو دیگر مرا نخواهی دید تا روزی که نزد من بازگردی وآن فرشته به تو خواهد آموخت که چگونه می توانی خوب وصحیح وسالم وبدون آلوده شدن نزد من برگردی ،چون اگر آلوده شده باشی من از تو راضی نخواهم بود .در آن هنگام که کودک که با خداوند گفت وگو می کرد بهشت آرام بود ،اما صداهایی از زمین به گوش می رسید .بیشتر این صداها صدای پاهایی بود که به این سو وآن سو می دویدند ،وصداهای نا مفهومی بود که انگار از حنجره صاحبان همان پاها بیرون می آمد وکودک احساس می کرد که یک عده دارند با نگرانی توأم با خوشحالی درباره ی او حرف می زنند ،ولی کودک ،چون زبان آن ها را نمی دانست ،از حرف ها وصداهایشان هم چیزی دستگیرش نمی شد . او می دانست که به زودی باید سفرش را آغاز کند ؛ چون حالا دیگر نوبت به او رسیده بود که تا چند لحظه دیگر ،راه بیفتد واز بهشت آرام خداوند به این دنیای پرهیاهو بیاید .اما در آن آخرین لحظات ،هنوز یک سؤال دیگر در ذهن کودک مانده بود که باید باخداوند در میان می گذاشت :
_خداوندا ،حالا که قرار است من همین یکی دو لحظه دیگر از پیش شما بروم ،پس لطفاً نام فرشته ی مخصوص مرا بگویید که وقتی وارد آن دنیا شدم ، بتوانم پیدایش کنم .خداوند شانه های کودک را نوازش کرد وگفت :نام فرشته ات اصلاً اهمیتی ندارد ، چون اسم او هرچه که باشد ،تو باید اورا مادر صدا کنی !!!!!!!!!!!
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندتری کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ماجرا جویی خود را آغاز کرد. ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست.
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا رود. شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را ندید. همه چیز سیاه بود. اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت. چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد. از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد ودر آن لحظات ترس عظیم همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد : « خدایا کمکم کن!» ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : « از من چه می خواهی؟»
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن ...
یک لحظه سکوت ...
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود ... و او فقط یک متر تا زمین فاصله داشت.
و شما؟ چه قدر به طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید. هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده. یا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.
حکایت زندگی
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي کردند. خوشبختي، پولداري، عشق، دانايي، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود مي زيستند. تا اينکه يک روز دانايي به همه گفت: "هر چه زودتر اين جزيره را ترک کنيد، زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد غرق مي شويد."تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خانه هايشان بيرون آوردند و تعميرش کردند و پس از عايقکاري و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند
همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدري خراب شد که همه بسرعت سوار قايقها شدند و پاروزنان جزيره را ترک کردند. در اين ميان عشق هم سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد که همگي به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند که او سوار بر قايقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانها و «وحشت» زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جايي براي عشق نماند. قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و «عشق» تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا «ترس» جزيره را ترک کرده بود اما نياز به کمک داشت. فرياد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسي جوابش را نداد. در همان نزديکي قايق دوستش «ثروتمندي» را ديد و گفت: "ثروتمندي» عزيز به من کمک کن."ثروتمندي» گفت: "متاسفم، قايقم پر از پول و شمش طلاست و جايي براي تو نيست."
عشق» رو به سوي «غرور» کرد وگفت: "مرا نجات مي دهي؟"
غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي کني."
عشق» رو به سوي غم کرد و گفت: "اي دوست عزيز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدري غمگينم که ياراي کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتياج به کمک دارم." در اين بين «خوشگذراني» و «بيکاري» از کنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور شهوت» را ديد و به او گفت: "آيا به من کمک مي کني؟"شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر اين لحظه بودم که تو بميري!...يادت هست هميشه مرا تحقير مي کردي؟ همه مي گفتند تو از من برتري! از مرگت خوشحال خواهم شد!"عشق که نمي توانست «نا اميد» باشد رو به سوي خداوند کرد و گفت: "خدايا مرا نجات بده." ناگهان صدايي ازدور به گوشش رسيد که فرياد مي زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدري آب خورده بود که نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قايق دانايي يافت. آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانايي» سلام کرد و از او تشکر نمود.دانايي» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بيايم.«شجاعت» هم که قايقش دور از من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا کند.تعجب مي کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حيوانات رفتي؟ هميشه مي دانستم در تو نيرويي هست که در هيچکدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي همه احساسها هستي. «عشق» تشکر کرد و گفت: "بايد بقيه را هم پيدا کنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم که چه کسي مرا نجات داد؟" «دانايي» گفت: "او زمان بود «عشق» با تعجب گفت«"زمان»
دانايي» لبخندي زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون اين فقط زمان» است که مي تواند بزرگي و ارزش «عشق» را درک کند!!!!
لطفا در قسمت نظرات و مطالب خودتون رو وارد کنید تا در اسرع وقت بروی وبلاگ منعکس بشه ضمنا علاقه مند به تبادل لینک هستم
متشکرم ![]()
مهدی